دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

دینا جونم

دینای 27 ماهه من

دختر گلم دیگه واسه خودش خانمی شده.عاشق چادر و روسریه و صبح تا شب دنبال خودش میکشه.بعضی وقتا حرفایی میزنه که اصلا باورم نمیشه هنوز 2.5 ساله است. چند روز پیش بردمش حموم بعد حموم میگم بیا موهاتو با حوله خشک کنم میگه : دکتر بهم گفته چقد موهاتو ماشاژ (ماساژ) میدی؟ بهش میگم بیا غذاتو بخور میگه : تو بخور واسه من ضرر داره من خیار موش (خیارشور) میخورم. تا میبینه بابایی کت و شلوار میپوشه میگه : بابایی دوماد شدی؟ به مامانم میگه: ماجون اگه بله بگی چشم بگی برات دامن میخرم... خلاصه که با حرفاش حسابی قند تو دلمون آب میکنه. این عکسا هم مال هفته پیشه که با آروشا (دختر دوست بابایی ) رفته بودین شهر بازی..... ...
5 اسفند 1392

این روزهای دینا......

دینا جونم دختر گلم این روزا هوا خیییلی سرده شبا سرما تا 24 درجه زیر صفرم میرسه بیشتر وقتمون تو خونه میگذره .صبحها که از خواب بیدار میشی باید تلویزیون روشن باشه چند روز پیش که داشتی خاله شادونه رو نگا میکردی دیدی بچه ها پرچم گرفتن دستشون توام گیر دادی که منم از اونا میخوام آوردم پرچم سیاه محرمو دادم ولی قبول نکردی به بابایی زنگ زدم و گفتم اومدنی واست پرچم بخره بابایی هم ظهر  پرچم به دست اومد و تو از خوشحالی نمیدونستی چیکار کنی حالا دیگه تا کارتون شروع میشه میری پرچمتو میاری و مثل اونا تکونش میدی. راستی تو خونه همش با کفش میگردی و فقط موقع خواب اونم به زور کفشاتو از پات در میارم. تقریبا همه کل...
19 بهمن 1392

ماجراهای دینا و امیرعلی

قصه از اونجایی شروع میشه که وقتی دینای ٢٦ ماهه و امیرعلی ١١ ماهه (پسر دایی دینا) با هم یه جا باشن  وای به حال صاحبخونه.یعنی خونه رو میترکونن.امیرعلی چهار دست و پا میوفته دنبال دینا و با هم شیطونی میکنن.جمعه هفته پیش خونه مامان جون بودیم که این دوتا وروجک خونه رو گذاشته بودن رو سرشون. وقتی دیدیم نمیشه کنترلشون کرد هر کدومو تو یه اتاق خوابوندیم امیر علی زودتر از دینا بیدار شد و اومد سروقت دینا و میخواست بیدارش کنه که نذاشتیم. اینم یه سری عکس از این دوتا وروجک..... ...
24 دی 1392

یلدای 92

دینا جونم امسالم مثل سالهای پیش شب یلدارو خونه آنا بودیم.شب خیلی خوبی بود و به هممون خوش گذشت. صبح که از خواب پاشدی بهت گفتم امشب شب یلداست میریم خونه آنا.تو ذوق کردی و یک ساعت نگذشته بود که گیر دادی آماده شیم بریم هر چی بهت گفتم باید صبر کنیم بابا بیاد ناهار بخوریم تو بخوابی تا شب بشه بعد بریم قبول نکردی منم مجبور شدم لباساتو بپوشونم تا یه کمی خیالت راحت بشه.ولی تا عصر حتی کفشتم از پات در نیاوردی. خلاصه شب رفتیم و تو از خوشحالی سر از پا نمیشناختی هر کی میومد خونه میگفتی شب اَلدا مبالک.... اینم هندونه شب یلدامون... هماهنگی رو دارین.... اینم فردین کوچولو(پسر عموی دینا).....
3 دی 1392

عکس

دینا جونم هر سال محرم خونه آنا جون ١٠ روز روضه خونی برگزار میشه امسالم مثل سالهای گذشته روضه خونی برگزار شد و ما هم هر روز میرفتیم اونجا.یه روز اسرا دوربینمو گرفت و گفت میخواد ازت عکس بندازه.باورم نمیشد به این خوبی عکاسی کنه ژستاشم خودش داده..... ...
29 آذر 1392

برف برف زیبایی

دختر گلم امروز (٢١-٠٩-١٣٩٢) برف سنگینی بارید و بابایی هم از فرصت استفاده کرد و شما رو برد بیرون و چندتا عکس زمستونی ازت گرفت. ...
22 آذر 1392

بافتنی های مامان

دینا جونم امسالم بیکار ننشستم و چندتا لباس برات بافتم. آخه اینجایی که ما هستیم بیشتر روزای سال هوا سرده و باید لباس گرم تنت کنم. منم از یه ماه پیش دست به کار شدم و چندتا بلوز برات بافتم که عکساشو اینجا برات یادگاری میذارم. این پیرهنم پارسال بافتم خیلی دوسش داری و بیشتر وقتا تنته. ...
19 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دینا جونم می باشد